![]() |
![]() |
|
| برای چشم های من آنهمه ناخن زیاد بود! |
|
در حياط رو بستم،تند تند به طرف پله ها رفتم، خواستم برم پايين اتاقمو ببينم كه چه تغييري كرده،منصرف شدم،(اول يه سر به مامان بزنم).داشتم از پله ها بالا ميرفتم كه يه صداي عجيب از زير پله ها شنيدم. عقب عقب پايين رفتم. شبيه آواي دل انگيز استفراغ بود منم علاقمند!!!! من يه ماماي احمقم و از مامايي از اينجاش خوشم ميومد كه زناي حامله جلوي من بالا مياوردند و من نگاه ميكردم ببينم چي خوردن، مثل گربه توو سطل آشغال، توو استفراغشو ميگشتم. صداش از صداي يه انسان ضعيفتر بود. رفتم زير پله. ديدم يه گربه بود،طفلكي از بس حالش بد بود يادش رفت از من بترسه و فرار كنه. دلش ميخواست بپره توو بغلم، از چشماي گربه اييش فهميدم. استفراغشو گشتم. كلي موش مرده تووش بود. قاطيش از غذاهاي ما هم ميشد ديد.همش اوق ميزد و بالا مياورد. حالم داشت بهم ميخورد.رفتم بيرون و تند تند از پله ها بالا رفتم. من: گربه زير پله حالش خوب نيس. داره استفراغ ميكنه داداشم: جديدا دارن گربه ها رو مسموم ميكنن، كار شهر داريه! من: مملكت شده مملكت چهار پايان بابام: كاراييشون بيشتر! من: دلم برا گربه ها ميسوزه! داداشم: موشها پدرمونو در ميارن. من: موشها و آدمهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. جان اشتاين بك كجايي!!!؟؟؟؟؟ من: موشها زياد ميشن، چهار پايانم كه زيادن، پس ما چي؟ داداشم:يعني خودتو برتر ميدوني؟ من: نه تفاوت قائل ميشم. داداشم: تو بدتر به نظر ميرسي. من: تحقير ميكني؟ داداشم:نه من: تو از خرها و گربه ها چي ميدوني؟ داداشم:هيچي ولي راجع به تو زياد ميدونم............... فرار كردم و رفتم بيرون... دوباره زير پله صداي استفراغ ميومد. من: چرااااااااااااااااااااااااااااا؟ چرا اينارو ميكشيد؟وقتي دارن ميميرن خيلي زبون تر از يه گربه هستن. حالم بهم ميخورد. مامان اومد روو پله، مامان: كجا رفتي باهات شوخي كردن من: ميدونم ، ولي شهر داري با گربه ها شوخي نكرده. مثل خودكشي داره ميكشتشون مامان من دلم براي گربه ها ميسوزه دوست پسر هام همه شبيه گربه اند، گربه ها ملوسن، مامااااااااااااااااااااان. مامان: منم دلم ميسوزه ولي حالم اينقدر خوب نيست كه به گربه ها فكر كنم يخويي صداي عجيب ديگه اي از زير پله اومد. گربه:به گربه ها بگين ميو ميو نكنن.اين روزا با صدات ميشناسنت نه با كارات. عوضيا روي آشغالا سم ريختن. روي شما و زندگياتونم سم ريختن فكراتونم سمي كردن يادت رفته هر روز با زندگيت چيكار ميكني ما گربه ها همه چيو ميفهميم. ما گربه ها آدما رو خوب ميشناسيم، كاراشون شبيه ماست، صفاتشونم مثل ماست..... مامانم از روو پله ها به تعجب من نگاه ميكرد و منم به حرفاي گربه گوش ميدادم. خيلي ترسيدم، از خونه بيرون زدم.... مامانم به موبايلم زنگ ميزد و من جواب نميدادم كنار يه سطل آشغال ايستادم و سرمو تووش كردمو كلي استفراغ كردم سطل آشغال بوي سم ميداد... تموم راه خونه دلم براي گربه هاي در حال مرگ ميسوخت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:56 توسط سارا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:45 توسط سارا |
|
|
امشب به صدایی گوش دادم
صدایی که تصویر ندارد، از سرازیر شدن اسید همیشه اسید برای شستن جرم توالت به کار نمی آید گاهی برای شستن زیباییه یک زن می آید زخمهای صورتش در صورتم میسوزند و من به مردی نگاه میکنم که گاهگاهی در من او را میجوید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:7 توسط سارا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:46 توسط سارا |
|
|
هنوزم سی تاست
این نظرات تایید نشده لا مصب(لا مذهب)
سی و یکمین نفر شاید آخرین است که پیام نمیگذارد
میترسد من تمام شوم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:34 توسط سارا |
|
|
عصر شده بود و تردد ماشینها زیاد شده بودو داشتم دیوونه میشدم. انگار وسط
خیابون دراز کشیده بودم. به شدت نا امید و عصبی بودم. دلم میخواست که دیگه نباشم و اینقدر فکر نکنم. به سرم زد یه مردن عصرونه رو تجربه کنم. یه مرگ میان وعده.تنها بودم. تنها و عصبانی. به طرف کشو قرصها رفتم. مثل از قحطی در رفته ها تند تند قرص میخوردم. سیتالوپرام،بوسپیراکس... یهویی ترسیدم. یه عالمه آب روش خوردم. چند تا هم کدیین خوردم. سالهاست که داره سر دردامو خوب میکنه، خجالت کشیدم ازش خدا حافظی نکنم. یه بسته هم کدیین خوردم. یه بسته ناپلئونی. روی تخت دراز کشیدم.منتظر مهمونم بودم. خونده بود. اومد،کنارم خوابید،نازم کرد و.... من:قرص خوردم مهمون: دروغ میگی من: برو بسته های خالیشو ببین مهمون دوید به طرف کشو و چیزی پیدا نکرد مهمون کور من. منم پیدا نکردم. بسته های قرص از ترس اینکه مردن من به گردنشون نیفته قایم شده بودن. لباسامو پوشیدمو با مهمونم بیرون رفتیم. توی ماشین سرم رو شونش بود که خوابم برد. بیدار شدم، پیاده شدم،سوار شدم، دوباره خوابم برد. به مقصد که رسیدم راننده بیدارم کرد.توو هوا راه میرفتم،تموم بدنم میلرزید. رفتم پیش بچه ها. دوست زرنگم از چشمم خوند. من چیزی نگفتم ولی اون فهمید. جدا شدیم و من .... توی فروشگاه ایستاده بودم که سرم گیج رفت و افتادم. یه خواب سنگین بغلم کرد. آنژیوکت احمق بیدارم کرد و دوباره خوابم برد. چشم باز کردمو یه دکتر احمق و دیدم که ازم پرسید چرا خودمو به غش زدم. گفتم برو بیرون تو نمیتونی مشکل منو حل کنی... دوباره خوابم برد. بیدار شدم وبه دوستم گفتم من قرص خوردم اما نه اینقدر که بمیرم. اینقدر که خیلی بخوابم و دوباره خوابم برد. توی خونه روی تخت از خواب پریدم و در رو دیدم که باز شد و یه نفر وارد شد. از ترس لال شده بودم. جیغ که زدم فرار کرد و.... دوباره حس کردم توهم دارم. سرم گیج رفت و نمیدونم که چقدر از اون عصر دلگیر گذشته بود،اول هفته خودکشی کردم و آخر هفته بیدار شدم. من خودکشی نکرده بودم، خود کشی رو کشته بودم. جای خالیشو هنوزم حس میکنم، اما اولین باری نیست که چیزیو از دست میدم. خودکشی مرده و من تموم موهای سرمو به عزاش کندم. دیگه چیزی نمونده که من گاهی وقتها بهش فکر کنم و بگم آخرش تو میشی دیگه! یه چیزی بود مثل یه شوهر خیالی. شونه بالا میندازمو میخوابم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:9 توسط سارا |
|
|
پشت پنجره ام را کوبيد
گفتم که هستي ؟ گفت : آفتاب بي اعتنا طناب را آماده کردم پشت پنجره ام را کوبيد گفتم که هستي ؟ گفت : ماه بي اعتنا طناب را آماده کردم پشت پنجره ام را کوبيدند گفتم که هستيد ؟ گفتند همه ي ستارگان دنيا بي اعتنا طناب را آماده کردم پشت پنجره ام را کوبيد گفتم که هستي ؟ گفت : يک پرنده آزادي من پنجره را با اشتياق باز کردم
گلسرخی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:22 توسط سارا |
|
|
بارها دلم را به خاک سپرده بودم و به حضور خويش در ميان آدميان گريسته بودم اي عشق ! من تو را تنها در تلاقي دو قلب تجربه نکرده ام ، که در جدايي خاک و خدا در آزمون سال هاي دوري از اين پاره خاک. اما اکنون اي عشق حتي نمي توان گلي را در گلداني به جاي خاليت گذاشت. ما در ميان کيانيم ؟ اين برگزيدگان خدا کيانند؟ پس من لاجرم عشق را من تنها در تلاقي دو قلب دو نگاه تجربه نکرده ام که در جدايي خاک و خدا
عظيم خليلي – تابستان 58
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:13 توسط سارا |
|
|
مامان بابام هیچ نسبتی باهم ندارن،هفت پشتشونم به هم نمیرسه.
صورتم شبیه یه زن توی فامیل بابامه خنده داره مامانم کلک زده، من از یکی دیگم، فامیل نزدیک خودش میشه ولی من بازم شبیه خانواده بابامم. تخم سگ بابام! توو خیانتم تخم هاش تاثیر داره!ژن غالب میکنه! شایدم قبلا مادر مرداییو که ننمو میگان، گاییده بابام. اینا تعریف یه نفر از باباشه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:9 توسط سارا |
|
|
چراغو خاموش میکنم و میخوابم. میخوام بخوابم اما خوابه نمیذاره باهاش برم. میگه بچه ها رو نمیبره میگه باید یزرگ بشی تا ببرمت خیلی وقته بیدارم. هر بارم میام اینجا میبینم یه نفر ازم متنفره میترسم همراه خودم آینه بیارم،میترسم اون چیزاییو که بقیه اینجا میبینن منم ببینم. به فکر کندن پوست لبم می افتم و یه لایه گوشت تازه و خون آلودو بیرون میندازم و همیشه از توی شکمم صدای جویدن دلم می آید. اینم بد تر بی خوابم میکنه وقتش شده که به موشها استفاده از قاشق چنگال و یاد داد. ولی بیفایدست، مثل من که میخواستم دریدن رو از یاد تو ببرم. گاهگای که آدما به من فکر میکنن حسشون میکنم. ولی نمیتونم بهشون فکر کنم. به اندازه کافی به همه فرصت دادم که به دوست داشتنم فکر کنن. وقت که از سر گذشت مثل آب میشه که از سر میگذره. ستون های خونه رو ورداشتیمو دیگه جای امنی نداریم که دور تادورش زانوی غم بغل بگیریم. هر روز یه کارت عروسی جدید برام میارن که دعوتم کنن به عروسی که خودم عروسشم. منم دائم دارم پشت پا به بختم میزنم.البته اینم نظر مامانمه که نمیدونه شکل بخت این روزا عوض شده یه جور دیگه آدما رو خوشبخت میکنه. میشینم روبروی دوستای صمیمیمو کرستال کشیدنشونو نگاه میمنم. حال میده؟ حتما حال میده. از وقتی با اینا میپرم فهمیدم که لامپ شمعی میتونه توو کشیدن کریستال کمکت کنه. بیچاره ادیسون. به خودم میپیچمو نمیتونم جلوی خودمو بگیرمو ساعتها پایپو دستم میگیرمو میکشم. معتاد نیستم ها! میدونم همه معتادا اینو میگن. همیشه فکر میکردم پولامو چه جوری خرج کنم، ولی حالا یاد گرفتم. انگشتای برهنه ای که فرو میره توی گوشت سفیدمو نمیتونم ببینم. از بس دستش سفیده. مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل.... که اینجوری نیستید. از وحید یاد گرفتم سیگارمو پشت دستم خاموش کنم و گاهگاهی تفننی رگمو بزنمو.... من همه چیو یاد میگیرم. من نابغم. من غمگینم من لباسمو اتو نمیزنم که نخ هاش تاول نزنه. صدای گوگوشم دائم توو گوشمه.... هر روزم فقط یه آهنگ: بن بست این عشقو ببین.... اون بچه هالییو که زاییدم عکسشونو ندارم که به روزنامه بدم، اگه کسیو دیدین که شبیه من بود به این شماره زنگ بزنید. :۰۹۳۸۸۳۱۸۱۱ سارا. اوکی. پایان. زینگ.زینگ... :الو ::سلام شما سارا هستید؟ :بله. شما ::من یه دختر دیدم شبیه شماست. :مشخصات بده؟ ::گوشت صورتش آب شده،قد نداره،روح نداره،جنسیتشو نمیشناسه،یه جاییم که نمیدونه کجاست گیر افتاده..... :درسته خودشه. به آدرسی که هیچوقت نداشتم بفرستید. بچه های من مثل مگس زندگی میکنن،عمرشون کوتاهه،زمان براشون دیر میگذره، همیشه هم روی گه میشینن. حالا فهمیدم که ژن من غالبه،بچه هام درست مثل خودم زندگی میکنن. داره از ضبط صدای معین پخش میشه. معینم مثل منه،خیلیا میشناسنش ولی کسی زیاد دوستش نداره.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:43 توسط سارا |
|
|
امروز صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم بیا یه کار جدید انجام بده. یه لباس خیلی کهنه پوشیدم.از خونه بیرون زدم، چند کوچه که از خونه دور شدم پشت یه دیوار قایم شدم،شایدم قائم شدم. سایم روی زمین افتاده بود،خورشید نمیتونست از پشت من این ورو ببینه. هر کی رد میشد بهش دقت میکردم. مثل بیکاره ها پشت دیوار جا خوش کرده بودم. پاهام خسته شدن نشستم روی زمین. هر کی رد میشد دلش برام میسوخت، که چقد جوونم و نیازمند. دیگه روی خاک کوچه نشسته بودم. دستمو بالا آوردم. :کمک.ککککککک مک :من نیازمندم وقتی هیچکی توو کوچه نبود با صدای بلند میگفتم:من نیازمندم یه نفر دستمو بگیره. پول کف دستم نذارین. به فلزش حساسیت دارم. حتی اگه از این سکه صد تومنی فلزیا باشه. من نیاز دارم الان یکی از پیچ کوچه بیادو به من بگه کجای این دنیا قرار گرفتم. بهش یه پولیم میدم. خانمها آقایون به خدا من گدا نیستم..... یهویی یه زنه اومد توو کوچه. صدامو پایین آوردم. :به من کمک کنید. یه پولی به من بدین. هیچی ندارم بخورم. من گرسنمه. من تشنمه. مسلمون..... یه پنجاه تومنی کف دستم گذاشت و رفت. با پنجاه تومن گوزم برام نمیزدن. دور که شد صدامو بالا بردم : به خدا پول هرزگی از این پول کم و با منت تو که معلوم نیست خواستی باهاش خدا رو بخری به نیت چند نفر به من دادی بهتره. :اه عوضی چته!همش حرف میزنی. نفر بعدی یه مرد اومد... نزدیک شد یه دویست تومنی کف دستم گذاشت و اندازه دو هزار تومن کف دستمو مالید.بدش نمومد چهارصد پونصد تومن دیگه کف دستم بذاره. تف به همه چی. اینم از شرافتمندی. ملت عجیب بی شرفن.هم پام هم کونم خواب رفته بود. فکر کنم پام رفته بود توو کونم.گدایی کونیگری شرافتندانه ست. :اصلا کوچه بی برکتی بود.باید فردا برم یه کوچه پر تردد تا ظهر هزار و چهارصد تومن جمع کردم.رفتم یه ساندویچی یه ژامبون گوشت با یه نوشابه خریدم و خوردم. کار جدیدی نکرده بودم.مثل هر روز رفتم خونه. تا خونه توو دلم از همه گدایی کردم و هر چی نداشتم خواستم...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:42 توسط سارا |
|
|
چشمی که باز میشه بدون شک واسه دیدن گشوده شده
نه تیره میدیدم نه تار بلکه سفید،سفید یه کمی چرک وقتی عرق گیر چرک مرده ی رو که کنار تختم روی زمین افتاده بود میدیدم بعد تازه یادم اومد که بوی عرق یه نفر دیگرو میدم میپرم جلوی آیینه که ببینم صورتمم شبیه صاحب عرق گیر شده یا نه جلوی آیینه دیدم لباس تنم نیست.عجب بوی بدی میدادم. دیوونه چرا حموم نرفته بود.اوق زدم و دویدم به طرف حموم. واقعا من کنار چنین آدمی بودم؟ پس چرا یادم نمیاد؟ اصلا من کیم؟ اینجا کجاست. کلی سوال توی سرم شکل گرفت. گیج شده بودم. از این اتاق به اون اتاق میرفتم اما فایده نداشت هیچی وجود نداشت که من بدونم کیم! آیا آدم باکلاسی هستم؟ اصلا کلاس یعنی چی؟ شاید یعنی همین بوی تند و تیز عرق. کاشکی میدونستم کیم! رفتم توو آشپزخونه، نون و پنیر .... روی میز بود. یه لقمه حسابی گرفتم،اصلا پنیر چی بود؟ واسه چی اونجا بود؟ باید اون لقمه رو چیکار میکردم؟ من گرسنمه؟ گرسنگی چه حسیه؟چرا نمیدونم؟ چرا همه چی داره معنیشو از دست میده؟ جیغ زدم................ دیگه جیغم نمیتونستم بزنم، یا حتی به خودم فکر کنم.... با کمد و میز و صندلی فرقی نداشتم. نشستم،نه ننشستم،اصلا نمیدونم چیکار کردم، شاید تکیه دادم. دلم ریخت، حس بویاییم قوی شد، یه بوی تند و تیز به دماغم رسید،از جام پریم که جیغ بزنم، آره جیغ میزنم، لقمه نون و پنیرمو میبلعم، دوباره همه چیو شناختم.عاشق بوی عرقم،عاشق لقمه خشکم،همه جای خونه رو دوست دارم. وای چقدر بوئه شدید شد..... :بیدار شو سارا تا این عرق گیر بابا رو توو حلقت فرو نکردم.... چشمم به صورت خواهر شیطونم باز شد. عرق گیر بابا رو به صورتم مالیدمو فشار دادم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:1 توسط سارا |
|
|
همیشه نزدیک تولدم که میشه وحشت میکنم،انگار که میخوام از یه دنیا برم یه دنیای دیگه. سارا خانم سه هفته دیگه سی سالگیت تموم میشه و وارد سی و یک سالگی میشی. تموم شدنش یعنی یه انقلاب،یعنی رفتن از فصلی به فصل دیگه، برگات هم که همه ریختند.تو موندی عریان عریان.اصلا کی گفت تو پاییز به دنیا بیای که همه چیز دست به دست هم بدند و غمگین به نظر برسی. چند روزی میشه که خوبم و به حالت عادی برگشتم. دیگه چیزیم ندارم که از کسی پنهان کنم. تولد امسالم یه تولد واقعیه، قرار که یه دختر متولد بشه،دختری که با یائسگی فاصله چندانی نداره. خالی، عریان.....اما پر توان. امسالو میسازم،با همین دستهایی که تا حالا برای ساخت زندگیم ازش کار نکشیدم.۲۹ مهر تولد سی سالگیم دختری به دنیا میاد که قرار از این به بعد مثل زندگیه خودش زندگی کنه. میبینمت توو مهمونیت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:22 توسط سارا |
|
|
ورق ورق ورق
به صفحه اصلی که رسیدی ترمز ایست بازرسی توی پست بازرسی کلی خلافم لو رفت بابا دلت گرفت وقتی فهمیدی منم مثل تو عقب عقب راه میرم و میرسم به جای اولی که شروع کردم حالا فهمیدی که من همون سوسکیم که وقتی از دیوار بالا میره حتی مامانشم بهش نمیگه قربون دست و پای بلوریت. دیگه نمیدونم چی دست گیرت شده از من..................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:20 توسط سارا |
|
|
پشت در دفتر ایستاده بودم. میترسیدم در بزنم. طناب دارمو بافته بودن،من از مدرسه
میترسیدم. حتی وقتایی هم که درس میخوندم از ترس یادم میرفت. جیشم گرفته بود،نتونستم کنترل کنم. خودمو رها کردم. جیش از شلوارم راه گرفت. توی دفتر جلسه تشکیل داده بودن که منو اخراج کنن. انگار جنایت مرتکب شده بودم،جنایت ریاضی،علوم،... شایدم به تاریخ خیانت کرده بودم. شروع کردم به جرم تراشی بر علیه خودم. من به کجای علم ضربه زده بودم. فقط کارنامه خودمود که زننده بود. روی هم همه نمره هام میشد ۲۰.خوب همیشه که نمیشه ۲۰ مفرد باشه،گاهیم جمع بسته میشه! خوب درس خوندنو دوست نداشتم.زورکی که نمیشد.همش دلم میخواست توی رویا برم،بعدشم خوابم میبرد. اینقد عمیق بود که وقتی بیدار میشدم انگار از مرگ بیدار میشدم. منو تنبیه نکنید من تولدم خودش یه تنبیه .هنوزم داغی جیشو حس میکردم.دیگه داشت بوی بدشم به دماغم میرسید. کاشکی یه نفر رد میشد شلوارشو در میاوردم میپوشیدمو شاشیدنمو گردن اون مینداختم. گاهگاهی میشنیدم اسممو تکرار میکردند.اه! اسم ک.... من! مال من نیستی! بدنم به لرزه افتاده بود که یه نفر از پشت مانتومو کشید، وقتی برگشتم دختر کوچولومو دیدم.صداش مثل پتک توو سرم خورد. یادم اومد کی هستم و چند ساله که از وحشت پشت در دفتر میگذره! متوجه خیسیه لباسم شدم. فورا نشستم روی زمین. روی خیسیه ادراری که روی زمین از پایین شلوارم راه گرفته بود نشستم. بغض کردم. دوباره تبدیل شدم به همون دختربچه ترسوی دبستانی. دخترم گفت: مامان خوبی؟ کارناممو گرفتی؟ همه ش بیسته؟.... صداشو نمیشنیدم. زیرم داغ شده بود. در دفتر باز شد،معلم ها وقتی منو دیدن اومدن به طرفم،فکر کردن حالم بهم خورده. به شدت عصبی شده بودم. فقط میخواستم ازم دور بشن. از همشون متنفر بودم،حتی از دخترم..... داد میزدم تورو خدا برین از اینجا. کاشکی میرفتن و میشد من بال در بیارمو برم خونه. دخترم گریه میکرد جیغ میزد، ترسیده بود. هوا سنگین شده بود، از جام بلند شدم که فرار کنم که سرم گیج رفت و افتادم.وقتی چشم باز کردم همه روو سرم جمع شده بودن..... گفتم که من افتادگی مثانه دارم از بس که زایمان کردم وبه همین دلیل نتونستم خودمو کنترل کنم. دخترم با خجالت اتاق رو ترک کرد.چون میدونست من فقط یه بچه دارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:50 توسط سارا |
|
|
هیچی تغییر نکرده
فقط چسب زندگیمون زیاد شده چسب کف پاهای مامان که دیگه نتونه راه بره چسب توی دهنامون که دیگه حرف نزنیم چسب دست و دلم که به کار نمیره چسب عشق تو که نمیزاره از دلم بیرون بری چسب سر انگشتام که بی اختیار چسبیده به ۱۱ عدد که یه شماره تلفن رو میسازه چسب ماه رمضان که ول نمیکنه و تموم نمیشه چسب اندوه که ته دلمون چسبیده چسب من که چسبیدم به تو چسب خاطرات آزار دهنده که ته ذهنو پر کرده چسب من که ازدواج نمیکنم و به خونه پدری چسبیدم چسب امتحاهنهایی که پاس نمیشن چسب دخترای هرزه ای که میچسبن به زندگی آدما و تا خرابش نکنن ول نمیکنن چسب پاکت نامه ای که برای تو فرستادمو چون چسبش زیاده هیچوقت نمیتونی بازش کنی میخوام یه عالمه چسب بخورم که راه تنفسم بسته بشه و بمیرم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 19:40 توسط سارا |
|
|
همسر مرد ماهیگیر در ساحل عریان نشسته بود مرد ماهیگیر به طرفش میرود خیره به دستش نگاه میکند به انگشتانی که به نواختن سنگلاخ مشغول است انگشتان مرد لابلای انگشتانش میخزد ماهی کوچکی از آستینش به بیرون سر میخورد انگار از آخرین صیدش به جا مانده بود ماهیگیر از کوچکی ماهی صید شده در برابر معشوقش خجالت زده میشود بوی ماهی فضای بین مرد و زن را پر میکند و من از خجالت بود یا بوی بد ماهی نمیدانم به آنها پشت کردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:17 توسط سارا |
|
|
وقتي طبقه بالاي خونمون خاليه خيلي خوبه.ميشه تنهايي همه جاي خونه رو بگردي بدون اينكه كسي با نگاه تعقيبت كنه. اصلا بايد بالاي همه چيز خالي باشه. رفتم روي بالكن ماه رو نگاه كردم از سفيدي يخ زده بود توو دلم گفتم سارا خانم امشب مهمون من ماه رو نگاه كن. اينقد نگاش كردم كه احساس كردم دستم بهش ميرسه.چنگ زدم وسطش.انگشتام بي حس شده بود.مثل یخچال سرد بود.دور دستم قندیل بست. يه كمي ازش كندم آوردم جلو دهنم.ميجويدمش،صداي يخ ميداد ولي مزه عجيبي داشت،زميني نبود. دندونام يخ زدن. يكمي توو دستم ها كردم كه گرم شه. زود برگشتم توو خونه. رفتم پايين جلوي بابا نشستم.بي مقدمه بهم گفت: مثل ماه شدي. رنگ از رووم پريد، انگار به ماه كون داده بودم! گفتم من جايي نرفتم.دوباره گفت: ميگم مثل ماه شدي يعني خوشگل شدي. احساس غم كردم! ماه يخ!! رفتم توو رختخوابمو سرمو زير پتو بردم. تا صبح از يخما يخ زدم. لكه هاي ماه هنوز هم روي دستم بود! يك ماه طول ميكشه كه اين موضوع رو فراموش كنم،ولي همينكه از يادم بره دوباره قرص ماه كامل ميشه و من بازم سر بالكن بهش چنگ ميزنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:30 توسط سارا |
|
|
من من من منو جدی نگیرید خدا برای وقت کشی منو آفرید. آفرید؟!!!! نه نه منو رید! من فضولات خداییم. خدا؟؟!!!! کدوم خدا!!! کدوم من! کدوم حضور! منو خدا و هستییم کفریم یه کفر بزرگ که هستی رو زیر سوال میبره. وای پلک چشمم میپره! موهام میریزه! دندونام لق شدن! کونمم لق شده. همیشه یه تف گنده رو با خودم حمل میکنم هم جا میبرمش وسط تف من،مغزشو میگم،یه انسان شبیه من زندگی میکنه از تفم تغذیه میکنه شبیه نطفه منه هر وقت بندازمش روی زمین میمیره. وای من روزه هستم چند ماهه که هیچی نخوردم حلقم بوی لجن زار میده دهنم جرم سبز گرفته به هر کی میرسم همین بو رو میده کی گفته رمضان ماه میهمانی خداست سفره ای که هیچ وقت برای من پهن نشده توو این ماهم پهن نمیشه دوباره من روبروی خودم میشینمو دائم از دیدن چهره خودم عصبی میشم دارم چی مینویسم اگه کسی بخونه ش حالش بهم میخوره..... میخوام برم اداره پست کتاب س رو پست کنم، بی آدرس رفتم اونجا دوباره برگشتم خونه کفری................. بازم با خدا دعوام شد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:40 توسط سارا |
|
|
زن با دستهای خشک پرده رو کنار زد که توی کوچه رو ببینه. از ته گوچه یه سگو دید که پایین یه درخت منتظر افتادن گربه بود! احمق! انگار سیب بود! آب از دهن سگه راه گرفته بود.زنه هم دلش خواست گربه بخوره.بزاق سگ روی زمین میریخت و کوچه رو خیس کرده بود.بارون رحمتش راه گرفته بود. کوچه خیلی پهن بود، از این ور تا اون ورش دو هزارتا سگ و گربه جا میشد. این سمت کوچه یه سگ پشمالو مامانی که از صاحبشم ملوس تر بود همراه صاحبش رد میشد که سگ دله سطح پایین، پایین شهری چشمش بهش افتاد. سگه بیچاره گوز پیچ کرده بود.از بالا واسه گربه آب می ریختو از پایین واسه سگ.پرید دوسه تا پارس بد صدا کرد و خود نماییش شروع شد. سگ ماده خوشگل که انگار رویای یه سگ با کلاس رو توو سرش میپروروند مثل سگ بی محلش کرد. به پیچ کوچه نرسیده بود که سگ پای درخت فهمید گربه رفته...... زن پرده رو ول کرد و نشست روی زمین برای سگه گریه کردن. اشک میریخت. تموم خونه رو اشکاش پر کرده بود. نشست با حوله زمینو خشک کردن،كف اتاقو سوراخ كرد، با سطل آبهارو بيرون ريخت........ ولی هركاري میکرد به جاش اشکای جدید میومد. در باز شد و شوهرش وارد شد. تا زانواش خیس شده بود. خونه بوی سگ میداد.با دیدن شوهرش اشکاش بند اومد. پرید بغلش کرد که بگه چی شده،دید بوی گربه میده،روو یقه اش هم چای چنگ گربه ست.یه عالمه هم موی گربه روی شونه هاشه. حالش بهم خورد و ازش دور شد.رفت توی آشپزخونه یواشکی از توو فریزر یه بسته گوشت در آورد.۴تا دست و پا داشت و یه دم. با یه پوزه گنده. فکر کنم سگ بود. اشک توو چشاش جمع شد، یاد مادرش افتاد که این غذا رو دوست داشت! با عجله یه لیوان چایی برای شوهرش برد. ش: بوی شاش سگ میده. ز: مثل هر روزه! ش: هر روز بوی شاش سگ میده.... برگشت توی آشپزخونه و تند تند یه غذای خوشمزه با گوشت فریز شده سگ پخت. شب.سر میز شام. ش:خوشمزه ست. ز: گوشتش تازه ست. ش: بوی سگ میاد! زن: بوی گربه ست. چند ساعت بعد. زن و شوهر جدول حل میکنن. ش: یه حیوون خونگی و ملوس و با وفا و موزی و ملوس و.... زن:سگ ش:گربه . . . .ش و ز: گربه سگ تووی راه پله همسایه ها همسایه ها: اینجا بوی سگ و گربه میاد. بوی لاشه هم میاد. در رو بشکنیم بریم توو. ............ زن و مرد روی زمین افتادن روی زمین استفراغ و خون ریخته. کنارشون یه ضبط هست که تووش یه نوار ضبط شده هست...... (بیا تووی بغلم....دوست دارم..... رازی هست که تا حالا به من نگفته باشی.... آره هر روز گوشت سگ میخوریم.... تو چی؟ آره هر روز با یه گربه می خوابم....... اوققققققققققققققققققق اوقققققققققققققققققققققق) (صدای نوار خالی) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:19 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سارا
متولد 29 مهر ماه از از از از از......... یادم نیس |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
بابایی خاکستری online orgasmic simolation تابیخ اهورا امیر خالقی صبا آذر سر افراز عشقولی بی تا آ ر ت و م ا ن ت ا ن ا wc سخنگوی القائده تئاتر مریم مزاحم علي قرباني |
|
RSS
|