![]() |
![]() |
|
| بگذار کسی نداند که من چگونه به جای بوسیده شدن،نوازش شدن،گزیده شدم!شاید منو او روزی بهم باز رسیم. |
|
پشت پنجره ام را کوبيد
گفتم که هستي ؟ گفت : آفتاب بي اعتنا طناب را آماده کردم پشت پنجره ام را کوبيد گفتم که هستي ؟ گفت : ماه بي اعتنا طناب را آماده کردم پشت پنجره ام را کوبيدند گفتم که هستيد ؟ گفتند همه ي ستارگان دنيا بي اعتنا طناب را آماده کردم پشت پنجره ام را کوبيد گفتم که هستي ؟ گفت : يک پرنده آزادي من پنجره را با اشتياق باز کردم
گلسرخی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:22 توسط سارا |
|
|
بارها دلم را به خاک سپرده بودم و به حضور خويش در ميان آدميان گريسته بودم اي عشق ! من تو را تنها در تلاقي دو قلب تجربه نکرده ام ، که در جدايي خاک و خدا در آزمون سال هاي دوري از اين پاره خاک. اما اکنون اي عشق حتي نمي توان گلي را در گلداني به جاي خاليت گذاشت. ما در ميان کيانيم ؟ اين برگزيدگان خدا کيانند؟ پس من لاجرم عشق را من تنها در تلاقي دو قلب دو نگاه تجربه نکرده ام که در جدايي خاک و خدا
عظيم خليلي – تابستان 58
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:13 توسط سارا |
|
|
مامان بابام هیچ نسبتی باهم ندارن،هفت پشتشونم به هم نمیرسه.
صورتم شبیه یه زن توی فامیل بابامه خنده داره مامانم کلک زده، من از یکی دیگم، فامیل نزدیک خودش میشه ولی من بازم شبیه خانواده بابامم. تخم سگ بابام! توو خیانتم تخم هاش تاثیر داره!ژن غالب میکنه! شایدم قبلا مادر مرداییو که ننمو میگان، گاییده بابام. اینا تعریف یه نفر از باباشه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:9 توسط سارا |
|
|
چراغو خاموش میکنم و میخوابم. میخوام بخوابم اما خوابه نمیذاره باهاش برم. میگه بچه ها رو نمیبره میگه باید یزرگ بشی تا ببرمت خیلی وقته بیدارم. هر بارم میام اینجا میبینم یه نفر ازم متنفره میترسم همراه خودم آینه بیارم،میترسم اون چیزاییو که بقیه اینجا میبینن منم ببینم. به فکر کندن پوست لبم می افتم و یه لایه گوشت تازه و خون آلودو بیرون میندازم و همیشه از توی شکمم صدای جویدن دلم می آید. اینم بد تر بی خوابم میکنه وقتش شده که به موشها استفاده از قاشق چنگال و یاد داد. ولی بیفایدست، مثل من که میخواستم دریدن رو از یاد تو ببرم. گاهگای که آدما به من فکر میکنن حسشون میکنم. ولی نمیتونم بهشون فکر کنم. به اندازه کافی به همه فرصت دادم که به دوست داشتنم فکر کنن. وقت که از سر گذشت مثل آب میشه که از سر میگذره. ستون های خونه رو ورداشتیمو دیگه جای امنی نداریم که دور تادورش زانوی غم بغل بگیریم. هر روز یه کارت عروسی جدید برام میارن که دعوتم کنن به عروسی که خودم عروسشم. منم دائم دارم پشت پا به بختم میزنم.البته اینم نظر مامانمه که نمیدونه شکل بخت این روزا عوض شده یه جور دیگه آدما رو خوشبخت میکنه. میشینم روبروی دوستای صمیمیمو کرستال کشیدنشونو نگاه میمنم. حال میده؟ حتما حال میده. از وقتی با اینا میپرم فهمیدم که لامپ شمعی میتونه توو کشیدن کریستال کمکت کنه. بیچاره ادیسون. به خودم میپیچمو نمیتونم جلوی خودمو بگیرمو ساعتها پایپو دستم میگیرمو میکشم. معتاد نیستم ها! میدونم همه معتادا اینو میگن. همیشه فکر میکردم پولامو چه جوری خرج کنم، ولی حالا یاد گرفتم. انگشتای برهنه ای که فرو میره توی گوشت سفیدمو نمیتونم ببینم. از بس دستش سفیده. مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل.... که اینجوری نیستید. از وحید یاد گرفتم سیگارمو پشت دستم خاموش کنم و گاهگاهی تفننی رگمو بزنمو.... من همه چیو یاد میگیرم. من نابغم. من غمگینم من لباسمو اتو نمیزنم که نخ هاش تاول نزنه. صدای گوگوشم دائم توو گوشمه.... هر روزم فقط یه آهنگ: بن بست این عشقو ببین.... اون بچه هالییو که زاییدم عکسشونو ندارم که به روزنامه بدم، اگه کسیو دیدین که شبیه من بود به این شماره زنگ بزنید. :۰۹۳۸۸۳۱۸۱۱ سارا. اوکی. پایان. زینگ.زینگ... :الو ::سلام شما سارا هستید؟ :بله. شما ::من یه دختر دیدم شبیه شماست. :مشخصات بده؟ ::گوشت صورتش آب شده،قد نداره،روح نداره،جنسیتشو نمیشناسه،یه جاییم که نمیدونه کجاست گیر افتاده..... :درسته خودشه. به آدرسی که هیچوقت نداشتم بفرستید. بچه های من مثل مگس زندگی میکنن،عمرشون کوتاهه،زمان براشون دیر میگذره، همیشه هم روی گه میشینن. حالا فهمیدم که ژن من غالبه،بچه هام درست مثل خودم زندگی میکنن. داره از ضبط صدای معین پخش میشه. معینم مثل منه،خیلیا میشناسنش ولی کسی زیاد دوستش نداره.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:43 توسط سارا |
|
|
امروز صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم بیا یه کار جدید انجام بده. یه لباس خیلی کهنه پوشیدم.از خونه بیرون زدم، چند کوچه که از خونه دور شدم پشت یه دیوار قایم شدم،شایدم قائم شدم. سایم روی زمین افتاده بود،خورشید نمیتونست از پشت من این ورو ببینه. هر کی رد میشد بهش دقت میکردم. مثل بیکاره ها پشت دیوار جا خوش کرده بودم. پاهام خسته شدن نشستم روی زمین. هر کی رد میشد دلش برام میسوخت، که چقد جوونم و نیازمند. دیگه روی خاک کوچه نشسته بودم. دستمو بالا آوردم. :کمک.ککککککک مک :من نیازمندم وقتی هیچکی توو کوچه نبود با صدای بلند میگفتم:من نیازمندم یه نفر دستمو بگیره. پول کف دستم نذارین. به فلزش حساسیت دارم. حتی اگه از این سکه صد تومنی فلزیا باشه. من نیاز دارم الان یکی از پیچ کوچه بیادو به من بگه کجای این دنیا قرار گرفتم. بهش یه پولیم میدم. خانمها آقایون به خدا من گدا نیستم..... یهویی یه زنه اومد توو کوچه. صدامو پایین آوردم. :به من کمک کنید. یه پولی به من بدین. هیچی ندارم بخورم. من گرسنمه. من تشنمه. مسلمون..... یه پنجاه تومنی کف دستم گذاشت و رفت. با پنجاه تومن گوزم برام نمیزدن. دور که شد صدامو بالا بردم : به خدا پول هرزگی از این پول کم و با منت تو که معلوم نیست خواستی باهاش خدا رو بخری به نیت چند نفر به من دادی بهتره. :اه عوضی چته!همش حرف میزنی. نفر بعدی یه مرد اومد... نزدیک شد یه دویست تومنی کف دستم گذاشت و اندازه دو هزار تومن کف دستمو مالید.بدش نمومد چهارصد پونصد تومن دیگه کف دستم بذاره. تف به همه چی. اینم از شرافتمندی. ملت عجیب بی شرفن.هم پام هم کونم خواب رفته بود. فکر کنم پام رفته بود توو کونم.گدایی کونیگری شرافتندانه ست. :اصلا کوچه بی برکتی بود.باید فردا برم یه کوچه پر تردد تا ظهر هزار و چهارصد تومن جمع کردم.رفتم یه ساندویچی یه ژامبون گوشت با یه نوشابه خریدم و خوردم. کار جدیدی نکرده بودم.مثل هر روز رفتم خونه. تا خونه توو دلم از همه گدایی کردم و هر چی نداشتم خواستم...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:42 توسط سارا |
|
|
چشمی که باز میشه بدون شک واسه دیدن گشوده شده
نه تیره میدیدم نه تار بلکه سفید،سفید یه کمی چرک وقتی عرق گیر چرک مرده ی رو که کنار تختم روی زمین افتاده بود میدیدم بعد تازه یادم اومد که بوی عرق یه نفر دیگرو میدم میپرم جلوی آیینه که ببینم صورتمم شبیه صاحب عرق گیر شده یا نه جلوی آیینه دیدم لباس تنم نیست.عجب بوی بدی میدادم. دیوونه چرا حموم نرفته بود.اوق زدم و دویدم به طرف حموم. واقعا من کنار چنین آدمی بودم؟ پس چرا یادم نمیاد؟ اصلا من کیم؟ اینجا کجاست. کلی سوال توی سرم شکل گرفت. گیج شده بودم. از این اتاق به اون اتاق میرفتم اما فایده نداشت هیچی وجود نداشت که من بدونم کیم! آیا آدم باکلاسی هستم؟ اصلا کلاس یعنی چی؟ شاید یعنی همین بوی تند و تیز عرق. کاشکی میدونستم کیم! رفتم توو آشپزخونه، نون و پنیر .... روی میز بود. یه لقمه حسابی گرفتم،اصلا پنیر چی بود؟ واسه چی اونجا بود؟ باید اون لقمه رو چیکار میکردم؟ من گرسنمه؟ گرسنگی چه حسیه؟چرا نمیدونم؟ چرا همه چی داره معنیشو از دست میده؟ جیغ زدم................ دیگه جیغم نمیتونستم بزنم، یا حتی به خودم فکر کنم.... با کمد و میز و صندلی فرقی نداشتم. نشستم،نه ننشستم،اصلا نمیدونم چیکار کردم، شاید تکیه دادم. دلم ریخت، حس بویاییم قوی شد، یه بوی تند و تیز به دماغم رسید،از جام پریم که جیغ بزنم، آره جیغ میزنم، لقمه نون و پنیرمو میبلعم، دوباره همه چیو شناختم.عاشق بوی عرقم،عاشق لقمه خشکم،همه جای خونه رو دوست دارم. وای چقدر بوئه شدید شد..... :بیدار شو سارا تا این عرق گیر بابا رو توو حلقت فرو نکردم.... چشمم به صورت خواهر شیطونم باز شد. عرق گیر بابا رو به صورتم مالیدمو فشار دادم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:1 توسط سارا |
|
|
همیشه نزدیک تولدم که میشه وحشت میکنم،انگار که میخوام از یه دنیا برم یه دنیای دیگه. سارا خانم سه هفته دیگه سی سالگیت تموم میشه و وارد سی و یک سالگی میشی. تموم شدنش یعنی یه انقلاب،یعنی رفتن از فصلی به فصل دیگه، برگات هم که همه ریختند.تو موندی عریان عریان.اصلا کی گفت تو پاییز به دنیا بیای که همه چیز دست به دست هم بدند و غمگین به نظر برسی. چند روزی میشه که خوبم و به حالت عادی برگشتم. دیگه چیزیم ندارم که از کسی پنهان کنم. تولد امسالم یه تولد واقعیه، قرار که یه دختر متولد بشه،دختری که با یائسگی فاصله چندانی نداره. خالی، عریان.....اما پر توان. امسالو میسازم،با همین دستهایی که تا حالا برای ساخت زندگیم ازش کار نکشیدم.۲۹ مهر تولد سی سالگیم دختری به دنیا میاد که قرار از این به بعد مثل زندگیه خودش زندگی کنه. میبینمت توو مهمونیت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:22 توسط سارا |
|
|
ورق ورق ورق
به صفحه اصلی که رسیدی ترمز ایست بازرسی توی پست بازرسی کلی خلافم لو رفت بابا دلت گرفت وقتی فهمیدی منم مثل تو عقب عقب راه میرم و میرسم به جای اولی که شروع کردم حالا فهمیدی که من همون سوسکیم که وقتی از دیوار بالا میره حتی مامانشم بهش نمیگه قربون دست و پای بلوریت. دیگه نمیدونم چی دست گیرت شده از من..................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:20 توسط سارا |
|
|
پشت در دفتر ایستاده بودم. میترسیدم در بزنم. طناب دارمو بافته بودن،من از مدرسه
میترسیدم. حتی وقتایی هم که درس میخوندم از ترس یادم میرفت. جیشم گرفته بود،نتونستم کنترل کنم. خودمو رها کردم. جیش از شلوارم راه گرفت. توی دفتر جلسه تشکیل داده بودن که منو اخراج کنن. انگار جنایت مرتکب شده بودم،جنایت ریاضی،علوم،... شایدم به تاریخ خیانت کرده بودم. شروع کردم به جرم تراشی بر علیه خودم. من به کجای علم ضربه زده بودم. فقط کارنامه خودمود که زننده بود. روی هم همه نمره هام میشد ۲۰.خوب همیشه که نمیشه ۲۰ مفرد باشه،گاهیم جمع بسته میشه! خوب درس خوندنو دوست نداشتم.زورکی که نمیشد.همش دلم میخواست توی رویا برم،بعدشم خوابم میبرد. اینقد عمیق بود که وقتی بیدار میشدم انگار از مرگ بیدار میشدم. منو تنبیه نکنید من تولدم خودش یه تنبیه .هنوزم داغی جیشو حس میکردم.دیگه داشت بوی بدشم به دماغم میرسید. کاشکی یه نفر رد میشد شلوارشو در میاوردم میپوشیدمو شاشیدنمو گردن اون مینداختم. گاهگاهی میشنیدم اسممو تکرار میکردند.اه! اسم ک.... من! مال من نیستی! بدنم به لرزه افتاده بود که یه نفر از پشت مانتومو کشید، وقتی برگشتم دختر کوچولومو دیدم.صداش مثل پتک توو سرم خورد. یادم اومد کی هستم و چند ساله که از وحشت پشت در دفتر میگذره! متوجه خیسیه لباسم شدم. فورا نشستم روی زمین. روی خیسیه ادراری که روی زمین از پایین شلوارم راه گرفته بود نشستم. بغض کردم. دوباره تبدیل شدم به همون دختربچه ترسوی دبستانی. دخترم گفت: مامان خوبی؟ کارناممو گرفتی؟ همه ش بیسته؟.... صداشو نمیشنیدم. زیرم داغ شده بود. در دفتر باز شد،معلم ها وقتی منو دیدن اومدن به طرفم،فکر کردن حالم بهم خورده. به شدت عصبی شده بودم. فقط میخواستم ازم دور بشن. از همشون متنفر بودم،حتی از دخترم..... داد میزدم تورو خدا برین از اینجا. کاشکی میرفتن و میشد من بال در بیارمو برم خونه. دخترم گریه میکرد جیغ میزد، ترسیده بود. هوا سنگین شده بود، از جام بلند شدم که فرار کنم که سرم گیج رفت و افتادم.وقتی چشم باز کردم همه روو سرم جمع شده بودن..... گفتم که من افتادگی مثانه دارم از بس که زایمان کردم وبه همین دلیل نتونستم خودمو کنترل کنم. دخترم با خجالت اتاق رو ترک کرد.چون میدونست من فقط یه بچه دارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:50 توسط سارا |
|
|
هیچی تغییر نکرده
فقط چسب زندگیمون زیاد شده چسب کف پاهای مامان که دیگه نتونه راه بره چسب توی دهنامون که دیگه حرف نزنیم چسب دست و دلم که به کار نمیره چسب عشق تو که نمیزاره از دلم بیرون بری چسب سر انگشتام که بی اختیار چسبیده به ۱۱ عدد که یه شماره تلفن رو میسازه چسب ماه رمضان که ول نمیکنه و تموم نمیشه چسب اندوه که ته دلمون چسبیده چسب من که چسبیدم به تو چسب خاطرات آزار دهنده که ته ذهنو پر کرده چسب من که ازدواج نمیکنم و به خونه پدری چسبیدم چسب امتحاهنهایی که پاس نمیشن چسب دخترای هرزه ای که میچسبن به زندگی آدما و تا خرابش نکنن ول نمیکنن چسب پاکت نامه ای که برای تو فرستادمو چون چسبش زیاده هیچوقت نمیتونی بازش کنی میخوام یه عالمه چسب بخورم که راه تنفسم بسته بشه و بمیرم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 19:40 توسط سارا |
|
|
همسر مرد ماهیگیر در ساحل عریان نشسته بود مرد ماهیگیر به طرفش میرود خیره به دستش نگاه میکند به انگشتانی که به نواختن سنگلاخ مشغول است انگشتان مرد لابلای انگشتانش میخزد ماهی کوچکی از آستینش به بیرون سر میخورد انگار از آخرین صیدش به جا مانده بود ماهیگیر از کوچکی ماهی صید شده در برابر معشوقش خجالت زده میشود بوی ماهی فضای بین مرد و زن را پر میکند و من از خجالت بود یا بوی بد ماهی نمیدانم به آنها پشت کردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:17 توسط سارا |
|
|
وقتي طبقه بالاي خونمون خاليه خيلي خوبه.ميشه تنهايي همه جاي خونه رو بگردي بدون اينكه كسي با نگاه تعقيبت كنه. اصلا بايد بالاي همه چيز خالي باشه. رفتم روي بالكن ماه رو نگاه كردم از سفيدي يخ زده بود توو دلم گفتم سارا خانم امشب مهمون من ماه رو نگاه كن. اينقد نگاش كردم كه احساس كردم دستم بهش ميرسه.چنگ زدم وسطش.انگشتام بي حس شده بود.مثل یخچال سرد بود.دور دستم قندیل بست. يه كمي ازش كندم آوردم جلو دهنم.ميجويدمش،صداي يخ ميداد ولي مزه عجيبي داشت،زميني نبود. دندونام يخ زدن. يكمي توو دستم ها كردم كه گرم شه. زود برگشتم توو خونه. رفتم پايين جلوي بابا نشستم.بي مقدمه بهم گفت: مثل ماه شدي. رنگ از رووم پريد، انگار به ماه كون داده بودم! گفتم من جايي نرفتم.دوباره گفت: ميگم مثل ماه شدي يعني خوشگل شدي. احساس غم كردم! ماه يخ!! رفتم توو رختخوابمو سرمو زير پتو بردم. تا صبح از يخما يخ زدم. لكه هاي ماه هنوز هم روي دستم بود! يك ماه طول ميكشه كه اين موضوع رو فراموش كنم،ولي همينكه از يادم بره دوباره قرص ماه كامل ميشه و من بازم سر بالكن بهش چنگ ميزنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:30 توسط سارا |
|
|
من من من منو جدی نگیرید خدا برای وقت کشی منو آفرید. آفرید؟!!!! نه نه منو رید! من فضولات خداییم. خدا؟؟!!!! کدوم خدا!!! کدوم من! کدوم حضور! منو خدا و هستییم کفریم یه کفر بزرگ که هستی رو زیر سوال میبره. وای پلک چشمم میپره! موهام میریزه! دندونام لق شدن! کونمم لق شده. همیشه یه تف گنده رو با خودم حمل میکنم هم جا میبرمش وسط تف من،مغزشو میگم،یه انسان شبیه من زندگی میکنه از تفم تغذیه میکنه شبیه نطفه منه هر وقت بندازمش روی زمین میمیره. وای من روزه هستم چند ماهه که هیچی نخوردم حلقم بوی لجن زار میده دهنم جرم سبز گرفته به هر کی میرسم همین بو رو میده کی گفته رمضان ماه میهمانی خداست سفره ای که هیچ وقت برای من پهن نشده توو این ماهم پهن نمیشه دوباره من روبروی خودم میشینمو دائم از دیدن چهره خودم عصبی میشم دارم چی مینویسم اگه کسی بخونه ش حالش بهم میخوره..... میخوام برم اداره پست کتاب س رو پست کنم، بی آدرس رفتم اونجا دوباره برگشتم خونه کفری................. بازم با خدا دعوام شد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:40 توسط سارا |
|
|
زن با دستهای خشک پرده رو کنار زد که توی کوچه رو ببینه. از ته گوچه یه سگو دید که پایین یه درخت منتظر افتادن گربه بود! احمق! انگار سیب بود! آب از دهن سگه راه گرفته بود.زنه هم دلش خواست گربه بخوره.بزاق سگ روی زمین میریخت و کوچه رو خیس کرده بود.بارون رحمتش راه گرفته بود. کوچه خیلی پهن بود، از این ور تا اون ورش دو هزارتا سگ و گربه جا میشد. این سمت کوچه یه سگ پشمالو مامانی که از صاحبشم ملوس تر بود همراه صاحبش رد میشد که سگ دله سطح پایین، پایین شهری چشمش بهش افتاد. سگه بیچاره گوز پیچ کرده بود.از بالا واسه گربه آب می ریختو از پایین واسه سگ.پرید دوسه تا پارس بد صدا کرد و خود نماییش شروع شد. سگ ماده خوشگل که انگار رویای یه سگ با کلاس رو توو سرش میپروروند مثل سگ بی محلش کرد. به پیچ کوچه نرسیده بود که سگ پای درخت فهمید گربه رفته...... زن پرده رو ول کرد و نشست روی زمین برای سگه گریه کردن. اشک میریخت. تموم خونه رو اشکاش پر کرده بود. نشست با حوله زمینو خشک کردن،كف اتاقو سوراخ كرد، با سطل آبهارو بيرون ريخت........ ولی هركاري میکرد به جاش اشکای جدید میومد. در باز شد و شوهرش وارد شد. تا زانواش خیس شده بود. خونه بوی سگ میداد.با دیدن شوهرش اشکاش بند اومد. پرید بغلش کرد که بگه چی شده،دید بوی گربه میده،روو یقه اش هم چای چنگ گربه ست.یه عالمه هم موی گربه روی شونه هاشه. حالش بهم خورد و ازش دور شد.رفت توی آشپزخونه یواشکی از توو فریزر یه بسته گوشت در آورد.۴تا دست و پا داشت و یه دم. با یه پوزه گنده. فکر کنم سگ بود. اشک توو چشاش جمع شد، یاد مادرش افتاد که این غذا رو دوست داشت! با عجله یه لیوان چایی برای شوهرش برد. ش: بوی شاش سگ میده. ز: مثل هر روزه! ش: هر روز بوی شاش سگ میده.... برگشت توی آشپزخونه و تند تند یه غذای خوشمزه با گوشت فریز شده سگ پخت. شب.سر میز شام. ش:خوشمزه ست. ز: گوشتش تازه ست. ش: بوی سگ میاد! زن: بوی گربه ست. چند ساعت بعد. زن و شوهر جدول حل میکنن. ش: یه حیوون خونگی و ملوس و با وفا و موزی و ملوس و.... زن:سگ ش:گربه . . . .ش و ز: گربه سگ تووی راه پله همسایه ها همسایه ها: اینجا بوی سگ و گربه میاد. بوی لاشه هم میاد. در رو بشکنیم بریم توو. ............ زن و مرد روی زمین افتادن روی زمین استفراغ و خون ریخته. کنارشون یه ضبط هست که تووش یه نوار ضبط شده هست...... (بیا تووی بغلم....دوست دارم..... رازی هست که تا حالا به من نگفته باشی.... آره هر روز گوشت سگ میخوریم.... تو چی؟ آره هر روز با یه گربه می خوابم....... اوققققققققققققققققققق اوقققققققققققققققققققققق) (صدای نوار خالی) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:19 توسط سارا |
|
|
سحرم بی مقدمه برات مینویسم.این چه کاری بود!؟منو له کردی. حالا هم حرف نمیزنی که باهات حرف
بزنم. بیشتر وقتها من دارم میترکم.دیروز و امروز بیشتر. همه رو نگران کردی و منو کشتی. میخوای بدونی چی شد؟ مطمئنم که نمیدونی. تو خواب بودی ، تمام اون دو روز رو خواب بودی. ومن بیداری کشیدم. به میهمانی خدا(به گا) رفته بودم. من شبیه ضربه های سسستی شده بودم که همیشه به در میزنی. اینو خوندی بهم جواب بده. :ساعت یک بامداد بود. من و سحر تنها. طبق معمول فکر میکردم که داری به جایی فکر میکنی. قرار بود بری تهران که بهم خورد. من امتحان کلیات داشتم. داشتم مثل خر میخوندم. سحر با یه دوستش دعوا کرد. خیلی دعوا کرد.قد یه لشکر بی سلاح.نمنیتونستم دخالت کنم. به من ربطی نداشت. کلی باهم حرف زدیم حس کردم آروم شده.چشمام داشت سنگین میشد. نباید میخوابیدم.امتحان داشتم. :سحر من میرم یه دوش بگیرم که خوابم بپره س:(سرشو تکون داد یعنی اوکی) رفتم زیر دوش حموم نشستم.سعی کردم آرامش کامل داشته باشم.با خودم یه آهنگو زمزمه میکردم(بن بست این عشقو ببین هم پشت سر هم روبرو...............)که یهویی تو درو باز کردی و با چشمای درشت عصبی نگام کردی و یه لحظه دلم ریخت. س: من دارم میرم. زیر دوش ایستاده بودم. نمیتونستم حرکت کنم،جا خوردم. اول نفهمیدم منظورت چیه.به خودم که اومدم احساس تنگی نفس میکردم. با عجله بدون اینکه حوله بپوشم خیس خیس شلوار و مانتو و روسری پوشیم. اینا همه چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما زمان برای من غیر عادی میگذشت. رفتم بیرون. توی راه پله، پایین دم در، توی خیابون، روی پل............ نبودی. همش میگفتم کاشکی یه شوخی باشه. اما نبود. جدی جدی بود. هر چیم به موبایلت زنگ میزدم خاموش کرده بودی. نمیدونی چقدر ترسیدم. احساس تنهایه وحشتناکی کردم. مثل دیوونه ها برگشتم بالا.کاشکی بفهمی توی چه شرایط بدی قرارم دادی.دلم میخواد نبخشمت. رفتم توی اتاق روی تخت دراز کشیدم و سرمو زیر پتو ها و بالش ها پنهان کردم. با صدای بلند با جیغ، گریه میکردم. میترسیدم همه چراغ هارو روشن کردم. دیوونه میخواستی منو بترسونی!!! بعد از یه گریه وحشتناک به بهنام زنگ زدم،جواب نمیداد،خواب بود،به مهران هم همینطور... به وحید زنگ زدم. :این دیوونه با ... دعواش شده گذاشته رفته به من کمک کنید وحید: من نزدیک خونتونم الان میام میگردم پیداش کنم. افتادم روی تخت. بی حس و بی وزن!! چرا این چند ماه اینقدر تنش داشتم. دیگه دائم دلم میلرزه. از چهره ناتوان و بیمار مامان فرار کردم اومدم اینجا.......... ای بخت ک.... میگفتم، مهران تماس گرفت،عصبانی بودم. :به اون.... عوضی بگو دستم بهش برسه شلوار از پاش در میارم میکنمش. هر کی زنگ میزد دعوا میکردم. بدنم میلرزید. وحشتناک میلرزید. یه زلزله ۸ ریشتری در من اومده بود که قطع نمیشد. گوشی رو قطع میکردم و تند تند راه میرفتم. وحشی شده بودم. دلم می خواست خودمو بکشم..... سحر سحر سحر....... هزار تا سیگار کشیدم.بوی گند سیگار میدادم. وحید اون بیرون بود.میگفت حالت خوب نیست بذار بیام پیشت.اما من از همشون میترسیدم. اونا دزد بودند. سحر رو از اون خونه دزدیده بودن. با الهام و مصطفی حرف زدم. نظر هر دوتاشون این بود که باید به خانوادش خبر بدم. چرا منننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن! با ترس و لرز شماره عموش رو که پزشک بود گرفتم. : سلام. ممممممممم ع:سلام..... :من هم خونه سحرم ع:چی شده که این وقت شب تماس گرفتین.... :(با ترس و لرز) یه ساعته سحر از خونه بیرون رفته و من حس کردم که باید به شما خبر بدم...... ع:یه ساعته رفته الان میگی؟ وای به حالت اتفاقی بیفته، قرص هاشو خورده بود؟ : نمی می می نمیدونم ع: تو چی میدونی...................... من الان میام.. تلفن رو که قطع کردم حس کردم که سرم گیج رفت و روی تخت افتادم. دیگه حس نداشتم تماس کسی رو جواب بدم. توهم و خواب و بیداریم قاطی شده بود. وحید پشت در بود. هر ضربه که به در میزد لرزش تنم بیشتر میشد. عموی سحر رسید . رفت خونه عمش و اونجا شروع کردن. مدام به من زنگ میزدند. با یه تحقیر خاصی با من حرف میزدن. تحملشو نداشتم. احساس خفگی می کردم. من واقعا بی تقصیر بودم. ساعت ۷ صبح بچه ها همه ( وحید،نسترن،حامد،مهدی...) پشت در بودند و در میزدن. خیلی ترسیدم حس میکردم اومدن منو بکشن. میدونستم سحر توی شهره. هیچ پولی با خودش نبرده بود..... در رو باز نکردم و اونا رفتن. میدونستن توی خونه بودم. تلفنی همشونو فحش دادم. فحشای خیلی بد. نمیدونستن چقدر حالم بده. خوش به حال سحر که گم شده بود و هیچ کس نمیدونست که کجاست! ساعت یازده رفتم دانشگاه صفر بگیرم. جلوی در دانشگاه وحید و نسترن منتظرم بودن. برگه سفید امتحانی رو تحویل دادم و اومدم بیرون. با وحید دعوامون شد. همدیگه رو زدیم. وحید یه سنگ گنده به غوزک پام زد. دلم از حال رفت و افتادم روی زمین. دلم میخواست غش کنم ولی !!!!!! باهم رفتیم آرامگاه خونه عمه سحر........ عصر شد و از سحر خبری نشد. نیلوفر و صبا زنگ میزدن میگفتم گوشیش خرابه..... هر کی کارش داشت دست به سرش میکردم.... احسانم که انگار من دیوم و دارم بدترین ظلم ها رو بهش میکنم حسابی دعوام کرد. خدایا من چقدر بدبختم...... مامان و بابات چقدر با من دعوا کردن. دلم میخواست داد بزنم بگم خفه شین. وقت هایی که باید نگرانش باشین نیستین حالا اومدین یقه منو گرفتین..... اما هیچی نگفتم. هر کی یه چیزی میگفت، بری پزشکی قانونی، بیمارستان کلانتری......... کجایی تو سحر که حتی منم نمیدونم. آخر شب عموش زنگ زد که پیدا شده اما حرف نمیزنه. فرزانه دوستش آوردش... یکم خیالم راحت شد اما دوباره با خودم گفتم تازه ماجرا شروع شد. با کلی بدبدختی و کلک به کمک عمه و دختر عمه سحر موضوع رو منتفی کردیم. بماند که چقدر فحش خوردم و همه تقصیر ها به گردن من افتاد. سحر من و تو چه نسبتی با هم داشتیم که این همه مسئولیت به گردن من بود!!!! حالا هم تو رفتی و من دیشب تمام مدت گریه کردم.اومدم اینو برات بنویسم که بخونی.دلم برات تنگ شده. برای تو، مامانم، آزی،س،...... تنگ شده. تمام شب رو برای دلتنگی شماها گریه کردم/ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:4 توسط سارا |
|
|
نمیدونم چی بیشترین تاثیر رو داشت
پر اثر تر از جزر و مد ماه روی دریا شایدم یه چشم بد دنبالمون بود آها یادم اومد! همون مار قرمزی که منو و تو و احسان از عروسک فروشی خریدیم انتقامشو ازمون گرفت آخه کی دیده مار قرمز باشه و نیشش صورتی! تنها بدی که من به دنیا کردم این بود آره آره تو اونجوری پس دادی من اینجوری گنگ شدم و احسان بیچاره قربانی انتخاب منو تو! رابطه اش با سحر به .... رفت. ماه تیسا!!!ماهی که تنهاست!! منم زمین تیسا!!!! من وسعتم بیشتر. بهترین چیزها نصیب کسی میشه که بیشترین وسعت رو داره (دلم را با تو قسمت میکنم بر دار سهمت را، به جایش با من از لبخند صحبت میکنی ای یار؟!!!) ۲سال قبل. متروی نواب نقطه |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:16 توسط سارا |
|
|
تووی باغچه امون میشینم
تنها جایی که برای خونه باقی مونده همینه بساطمو پهن میکنم چقدر سرگرم میشم چقدر سرم گرمه داغه میسوزه تبخیر میشم با برگای سوزنی کاج خیاطی میکنم خرجمو در میارم تنها جایی که برای منو خونه باقی مونده باغچه ست... هیچ کس هم راه نمیدیم. دو نفره ست بیشتر تووش بشینن فرو میره تووی خودش فرو میره باغچه مون اوتیسم داره اینقد توو خودش میره که زمین صداش میزنم به جز من هیچ کی نفهمیده بود باغچه میتونه خرج بده! ترو خشک کنه اصلا باغچه عیال باره! قبر هممون اینجاست بمیریم همینجا چالمون میکنند ا ببخشید خاکمون میکنن. از وسط شروع میکنندو اول نوبت منه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:49 توسط سارا |
|
|
من اگه میگم خوبم دلیل نمیشه همه بیان روی من راه برن! بشکنه قلم پای همتون. به خر سواری عادت کردین؟ پالانمو فروختم دادم م ش ر و ب خریدم همون تووی مغازه همشو خوردم برای اینکه ازم دلخور نشین، کوفت خوردم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 22:24 توسط سارا |
|
|
یاد بعضی نفرات رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگي سويشان دارم دست.
پشت پنجره یه اتاق توی یه خوابگاه تنگ، طبقه سوم، خفه یه دختر رنگ پریده نشسته.ببخشید زیاد توضیح میدم. میخوام بدونین چقد فاصله اش زیاد از خيابون. ظهر داغيه،به چهار راه نيمه شلوغ نگاه ميكنه. لابلاي نگاه مبهوتش تيزيه يه جيغ دخترونه فرو ميره توو چشماش. به خودش ميادو نگاه تر ميكنه. يه دختره كه داره جيغ ميزنه و ناگهان خون از صورتش سرازير ميشه.دختر پشت پنجره يه لحظه به عقب برميگرده كه بررسي كنه چي ديده. ميبينه سه تا دختر از تاكسي پياده شدن و رفتن توي پياده رو. بعد يه پسر با يه ظرف پلاستيكي توو دستش رفت جلوشون و محتويات توي ظرف رو ريخت توي صورت دختر و فرار كرد. دختر پشت پنجره دوباره به خودش اومد و فقط نگاه ميكرد. بچه هاي اتاق هاي ديگه همه اومدن پشت پنجره ببينن چرا جيغ ميزنه. بعد اون پسر فرار كرد داخل كوچه و نرسيده به وسط كوچه گرفتنش. سكوت سكوت سكوت. همه دختراي خوابگاه لال شده بودن. كور و كر كنار پنجره. و ميديدند دختر بيچاره رو كه خون از سر و صورت و دست هاش راه گرفته بود سوار ماشين كردند و بردن بيمارستان. دختر از اونجا خيلي دور شده بود اما هنوزم صداي جيغ هاش ميومد. كم كم خبر ها رسيد. يه نفر: اسيد پاشيدن توو صورتش يه نفر ديگه:دوست پسرش بوده بعضيا هم ميگفتن: خواستگارش بوده وميخواسته شوهر كنه اسيد پاشيده توو صورتش يكي ديگه:پسره ايلاميه؛قبلا دوست پسرش بوده قالش گذاشته اونم انتقام گرفته................................ از بچه هاي خوابگاه زيتونه. مرضيه،همون چشم سبزه........................... دختر پشت پنجره يادش اومد كيو ميگن. دلش ريخت. ولي همچنان بهت زده بود. فرداش امتحان داشت. هيچي ياد نميگرفت. ايقد گريه كرد كه سردردگرفت............ چقد درد داشت. صورتشو از دست داده بود. خبر هايي كه ميرسيد ار همه بد تر بود. حتي گفتن سينه هاش آب شده،بعضيا هم گفتن مرده. چند وقتي كه گذشت همه مرضيه رو فراموش كردن. اينقد از اين موضوع گذشت كه حدودا دو سال شد من،همون دختر پشت پنجره،توي اتاقم نشيتم.اتاق خوابم. دارم با يه آدم عجيب،يه پسر درباره رابطمون حرف ميزنم كه تصميم بگيرم. دختر(من)من:از خودت بگو. از زندگيت بگو. پسر: سختي زياد كشيدم. خيلي زياد. دختر:از روابط عاطفيت بگو. پسر: هميشه عجيب بوده و مجبور شدم رابطه رو ترك كنم دختر:بگو،گوش ميدم پسر: اوليش 16 سالم بود.......................................... دوميش:................................................................. سوميش وخشتناك بود،گفتنش سخته دختر: بگو، خواهش ميكنم بگو. پسر:يه دختر رو دوست داشتم كه عجيب ترين چشماي دنيا رو داشت.گيرا....... اونوقتا من يه شهر ديگه دانشجو بودم. يه روز دوستم زنگ زد گفت بيا .... هر چي اصرار كردم نگفت چي شده. با عجله اومدم اينجا.... رفتم جلوي خوابگاه شادي و تا ساعت نه شب روبروي خوابگاه ايستادم و به موبايلش زنگ زدم. ميدوني تصميم گرفته بوديم ازدواج كنيم. برام عجيب بود كه چرا تلفنش رو جواب نميده........ بعد خبر دار شدم كه اسيد توي صورتش پاشيدن.......................رفتم شهري كه اون توو بيمارستان بستري بود. يه ماه تموم مثل دیوونه ها کارم شده بود توي بيمارستان موندن. وقتي كه از اتاق مراقبتهاي خاص بيرون آوردنش و به اتاق ايزوله بردن رفتم كه ببينمش. يه نفر رو ديدم كه تموم بدنش پانسمان بود، حتي صورتشم پوشيده بود زير باند نشناختمش ولي احساس كردم يه نگاه آشنا داشت دنبالم ميكرد. همه مريضارو نگا كردمو دوباره برگشتم به طرفش. بهم گفتن ديگه نميخواد هيچوقت منو ببينه. از اينجا رفت. بدون چهره. بدون من. با اون همه خاطره. اما من هنوز عطر تنش يادمه. به ياد همون دختري افتادم كه دو سال پيش ديدم اسيد به صورتش پاشيدن. ازس پرسيدم اونيكه اسيد پاشيده بود كجايي بود. گفت ايلامي، پرسيدم اسم دختر چي بود گفت مرضيه ولي شادي صداش ميزدن. اين دختر همون دختر بود. مردي كه توي اتاق خواب من ، روي تختم نشسته بود و از من دلجويي ميكرد دو سال پيش عاشق دختري بود كه من نابود شدنش رو ديده بودم. تصادف اتفاقهاي تكان دهنده زندگي!!!!!!!!!!بی اختیار دستمو روی صورتم کشیدم و گریه ام گرفت.با خودم گفتم ممکن بود من به جای اون بودم! دختر پشت پنجره(من): نميدونم چرا دلم گرفته!!!! نميتونم حرف بزنم. پسر:من ميخوام برم قدم بزنم. دختر:بذار بيرونو نگاه كنم اگه كسي نبود برو. پسر رفت كه قدم بزنه و دختر تا وقتي كه اون برگشت براي چشمهاي فراموش نشدني مرضيه گريه كرد. . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 1:24 توسط سارا |
|
|
چشمامو در آوردم
می خواستم جاش چشمای بی صفت گربه بذارم به خاطر خودم نیست برای تاریکی شبا میخوام. دیروز وحید میگفت مثل ماهی میمونی که فلساشو کندن تازه یه بارم میگفت پری دریایی من شو که هر روز میام خونه میبینمت تنت خیس باشه. نمیدونه من نمیذارم یه قطره آب روو لباسم بچکه. چرا نمیای منو بندازی تووی تابه سرخم کنی با روغن فراوون اون وقت منو بخوریو من برم کنار دندونات گیر کنم همینجوریشم داری منو میجوی. پست ترین جای دنیا نشستم و دارم همه رو از بالا نگاه میکنم بیا این بالا بغلم کن فشار بده فشار فشار فشار که له بشم همیشه لهم میکنی یه بار توو بغل یه بار زیر کفش یه بار زیر پتو با پلنگ پتو منو پاره پاره میکنین،هر چند که تا حالا به رووت نیاوردم. هر چی بیشتر فشار میدی بیشتر خنده تحویلت میدم یعنی خیلی خوشم میاد همیشه راههای تنگو دوست دارم،آخرش یه فضای بزرگ روو بازه. ببین دارم ذوب میشم مثل یه ماهی که توو تنگش ذوب میشه، یه حاله نارنجی رنگ از من دور تنگ رو احاطه میکنه رنگه من غرق میشه و میپره از صورتم به بیرون تنگ،این بارم گربه ه فکر میکنه توهم زده و ناخناشو میجوه. مامان مریض شده از من گرفته بدن مهربونش میلرزه خیلی میلرزه. مامان سونامی داره. بابا میخوای جاشو بگیرم؟؟؟!!! نترس شوخی کردم من جای خودمم برام بزرگه. بازم گوشه اتاق خوابم برد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 21:44 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سارا
متولد 29 مهر ماه از یه شهر دور افتاده بی هویت عقیم |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
بابایی خاکستری online orgasmic simolation تابیخ اهورا امیر خالقی صبا آذر سر افراز عشقولی بی تا آ ر ت و م ا ن ت ا ن ا wc سخنگوی القائده تئاتر مریم مزاحم علي قرباني |
|
RSS
|